يادداشت‌های ادبی


:: از علی ياری ::

2
دلم تنگ شده بود برای علی عزيزم... اينو زدم اينجا... بخونين لذت ببرين...

مادر بزرگ! عکس قشنگی ست! آشناست؟...
... [-لبخند... ها... چرق! ... چه غروبی ست نه؟... -صفاست....

-فردا همين قرار همينجا قبول؟ - چشم!
فردا ولی نيامده فردا ولی کجاست؟

فردا چقدر فاصله بين من و تو ريخت
فردا که شور ديدن تو در تنم به پاست

فردای کافه بی تو سکوتی بلند بود
فردا و روزنامه پر از حرف کودتاست...]

-خانم بزرگ! پرسيدم آشناست مرد؟...

[چل سال قهر و حسرت و چل سال آشتي
چل سال گفتگوي مدامي كه بي صداست

چل سال در كنار تو غمگيم نشسته ام
از عكس تو جز اين نشنيدم «خدا نخواست»

دلتنگ در اسارت اين بُعدِ كوچكم
اما دلم نخواست كه دور از تو … نه نخواست… !]

خانم بزرگ ! پرسيدم آشناست مرد…

با آن نگاه و شكل و شمايل ، زن جوان
از توي عكس گفت: - و البته بي صداست

– تصويری از جوانی يک مرد ناشناس
در گنجه قديمی مادر بزرگهاست

H   O   M   E

پنجره شعر